محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
952
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
شعر « 1 » چون نواى طرب اينجا بفروداشت رسيد * هرچه خواهى كه بود آن تو ، آن آن تو باد و حكيم خاقانى نيز گويد : بيت بر پردهء عدم زن و زخمه ببر از آنك « 2 » * برداشتست بهر فروداشت اين نوا فرتوت - [ به وزن محمود ] پير و خرف باشد . مثالش اميرخسرو گويد : شعر « 1 » به خدمت بود فرتوتى كهنسال * چو گردون در جهان سوزى شده زال فريفت - [ بفتح فاء و كسر راى مهمله ] يعنى عشوه داد و معروف ساخت . مثال شيخ سعدى فرمايد : [ بيت ] مرا پنجروز اين پسر دل فريفت * ز عشقش چنانم كه نتوان شكيفت و - بحذف ياء - [ 1 ] نيز آيد . مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر غم عشق آن بت چنانش فرفت * كه رگهاى جانش سراپا گرفت فراخت - همان افراخت مرقوم و فراشت نيز گويند . مثال اول شيخ نظامى گويد : نظم « 1 » از آنجا بمشرق علم برفراخت * يكى ماه بر كوه و « 3 » بر دشت تاخت مثال دوم شيخ سعدى گويد : شعر « 1 » ز قدر و مكانى كه دستور داشت * مكانش بيفزود و قدرش فراشت مع الجيم التازى فنج - [ بضم و سكون نون ] كسى را گويند كه خايهء او دبه باشد . و بمعنى زشت نيز باشد [ 2 ] . فرنج - [ بضم فا و راء و سكون نون ] پيرامن دهان باشد از بيرون سو ؟ ؟ ؟ . مثال هر دو لغت [ 3 ] را شمس فخرى گويد : شعر « 1 » آنچنان مولعند در هيجا * بندگانش به خون دشمن فنج
--> ( 1 ) - كلمه از « ن » است . ( 2 ) - « س » « ب » : از آنكه . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 1 ) يعنى : فرفت . و برهان اين لغت را ندارد . ( 2 ) فنك . و در برهان بفتح اول و ثانى مارى است كه آزار به كسى نرساند و نيز رجوع به لغت فرنج شود . ( 3 ) يعنى : فنج و فرنج .